جایی در میان خوک ها... .
  
 چگونه یاد گرفتم دست از نگرانی بردارم و به چیزهای زیبا عشق بورزم .
 
مرداد 1390
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
 
آرشیو
موضوع بندی

ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
یکشنبه 30 مرداد ماه سال 1390
I Will Survive - من جان بدر خواهم برد...*

یکشنبه 29 دی ماه سال 1387

"در ابتدا ترسیده بودم"*

نمی دونستم دارم چیکار می کنم، موضوع بر میگرده به شروع قضیه... کنار میدون فردوسی وایساده بودم و اصلاً فکرم کار نمی کرد...

شاید ترسیده بودم، خیلی چیز ها رو با انتخابم از دست می دادم.. کارم تو بانک، رابطه هام، حقوق و مزایام ...

از اونورم درس و امتحانا...

تردید داشتم...

 "... و یاد گرفتم چگونه قدم بردارم..."*

شرکت پلمپ شد... و من تنها شاهد باز شدن و خارج شدن اسناد بودم، همون موقع فهمیدم جریانی که شروع شده بود حساس شده ومن باید مصمم تصمیم ام رو بگیرم...

...انسان باید به فاصله هفت نفس تصمیم بگیرد...

نگاه میکنم به رئیس ام که چه جوری زندگی اش رو پایِ این کار گذاشته، من احمق ام اگه کنار بکشم...

چرا عاشقه مبارزه نباشم...

"تو فکر می کنی من خُرد میشم؟ تو فکر من کنار می کشم؟ "*

بهم پیشنهاد می شه که جای دیگه ای مشغول به کار بشم، حقوق بهتر یه جای جدید... اما من "یاد گرفتم چه جوری باید زندگی ام رو بگذرونم"...

شهادت می دم، هوا سرد بود تو اون شب عاشورا ... با علی که همیشه رفیقه ... منتظر قاضی کشیک بودیم ... تموم شد، بانک برای من دیگه تموم شد.

"من زنده خواهم ماند، من جان بدر خواهم برد"*

با بابام صحبت کرده بودم، اون گفت یا تا ته خط برو یا دیگه حق نداری حرف از ضد سیستم بودن بزنی...

حرف اش کاملاً منطقی بود...

علی هم بهم گفت : " تا ته خط برو پسر...تا ته ته... بذار یکی از ما...فقط یکی از ما به خودش بباله

که تا آخرین لحظه برای اونچه بهش اعتقاد داشته حرکت کرده... "

من می رم و ادامه می دم دیگه هیچی برام مهم نیست ... اینکه ما سرکوب می شیم، رئیس می بازه یا من کارم رو از دست می دم، اینها اصلاً مهم نیست... مهم جنگیدنه برد و باخت یه اتفاقه...

"حالا برو، برو یه سری به بیرون بزن..."*

جمعه روز کنکورم بود، با بابام داشتیم می رفتیم حوزه امتحانی ام، که تو تخیلی ترین جای ممکن افتاده بود رو پیدا کنیم... ضبط رو روشن می کنه و شاهکاری به اسم "I Will Survive" (من زنده خواهم ماند) یکی از بهترین های "گلوریا گاینور" که بابام عاشقشه... و البته خودم.

این تو ذهنم می مونه تا امرروز که این سطر ها رو نوشتم...

تنها چیزی که این وسط می مونه که آدم رو اذیت می کنه، رابطه ها و باندبازی هاست...  باعث می شه بی اعتماد بشی نسبت به همه چی که دور و برت هست، سیستم، افراد ... 

آهنگ رو از  این زیر دانلود کنین... یکی از بهترین هام هستش، که داشتنش و فهمیدنش رو مدیون بابام هستم..

I Will Survive

...

با علی نشستیم "میلیونر زاغه نشین" از "دنی بویل" رو دیدیم که واقعاً معرکه بود...

تو گذر زندگی رشته ای از وقایع مختلف برای شخصیت اصلی فیلم "جمال" اتفاق می افته و باعث اون می شه که جمال بتونه تو مسابقه تلویزیونی پرطرفدار (چه کسی می خواهد میلیونر شود؟) شرکت کنه و با توجه به چیزهایی که بواسطه اون اتفاق ها یادگرفته جواب سوالات رو بده و تا مرز میلیونر شدن پیش بره...

بویل، شیوه خوبی رو به کمک نویسنده فیلمنامه اش "سیمون بوفوی" انتخاب کرده و ما بعنوان بیننده مدام در زندگی جمال در حرکتیم...

سیاه بختی و بدنبال اون زندگی سخت، و تلاش جمال فقط و فقط برای زنده موندن از کودکی تا نوجوانی و جوانی اش به خوبی به تصویر کشید شده.

شاید این سوال پیش بیاد که یه یتیم چه جوری ممکنه بدونه که اسلحه کلت رو چه کسی اختراع کرده یا چه می دونم رو یه اسکناس صد دلاری عکس کدوم رئیس جمهور آمریکاست ...

اما این "سرنوشت" جمال بوده که اتفاق هایی براش پیش بیاد تا جواب سوال ها رو بفهمه و بدونه، کما اینکه این مسئله هیچ وقت تبدیل به کلیشه نمیشه و جمال توی چند سوال هم اطلاع دقیقی از جواب درست نداره که با شیوه های جالبی به  جواب می رسه...

درواقع هیچ کجای مسابقه جمال برای پول ادامه نمی ده... ادامه دادن اون یه جور مبارزه است، با سرنوشت اش و این سرنوشت مسئله ای هست که جای جای فیلم تاکید می شه.

گرسنگی، قتل عام مردم بی دفاع (از جمله مادر جمال)،  فاحشه گری و در واقع جنبه تاریک فیلم به خوبی تصویرشده و در کنار لحظات و ماجراهایی که برای جمال رخ می دهد حال بیننده رو نمی گیره، کما اینکه بویل همه این تلخی ها رو با تیتراژ انتهایی و رقص موزیکالش از دلمون در میاره، چقدر اون لحظه بهمون چسبید... دایی ام بیشتر از این که ایران باشه، هند زندگی می کرده و می کنه و یادمه همیشه بهم می گفت موسیقی و رقص بین مردم هند یه جور فرهنگ عامه است جزو جدایی ناپذیرشونه و بویل این قضیه رو خوب فهمیده ...

اصلاً اگر هند رو پایه باشی فیلم برات زندگیه، اما خلاف این هرچی باشه شاید چیزی دستگیرت نشه...

نمی دونم، اما به نظرم محور اصلی تو کل فیلم عشق پایدار جمال به دختر یتیم دیگه ای به اسم "لاتیکا" هستش، توی آغاز فیلم هم صحنه ای از حضور لاتیکا در ایستگاه قطار رو می بینیم که تو آخر فیلم تکمیل می شه...

تقابل و تضاد بین "سلیم" با جمال هم بی نظیر هستش، از اون خیر و شر هایی که به آدم می چسبه و البته فرجام اونها...

سلیم کشته میشه و جمال هم به عشق اش می رسه... البته سلیم هم از اون –بد-هایی بود که دست آخر خوب می شه اما شاید دیگه خیلی دیر شده و سلیم خیلی دیدنی به استقبال مرگ میره...

البته باید فیلم برداری بی نقص "آنتونی داد مانتل" رو دست کم نگرفت، بعضی از قاب های دفرم اش و تصویر هایی که به وضوح، می تونی فقر و بدبختی مردم هند رو ببینی و لمسش کنی.

همین طور موسیقی بی نظیر "آ.ر. رحمان" که یه جاهایی مثه دقیقه 35 واقعاً معرکه است، حتی اگه همون دو دقیقه باشه...

بعدالتحریر: اولین جایزه مهمی که فیلم گرفت، بهترین فیلم به انتخاب مردم در "جشنواره فیلم تورنتو" بود .

بعدالتحریر: جمال رو دست دارم، اینکه می جنگه و خم به ابرو نمی آره.

بعدالتحریر: امروز توی دادگاه به وکیلمون گفتم یه چیزی بهم بده که بعداً از این روزای سخت چه می دونم یه یادگاری داشته باشم، اون هم کپی برگ اظهارنامه ام رو بهم داد...

ای بابا...

 

* قطعاتی از ترانه I Will Survive از Gloria Gaynor



 
دوشنبه 5 اسفند ماه سال 1387
مایل ها  راه در پیش دارم قبل از اینکه بخوابم...*

کم کم دارم خیلی چیزها رو فراموش می کنم و عوض اون سعی می کنم خیلی چیزها رو هم به خاطرم بسپارم. این تنهایی، دعواهای حقوقی محل کارم، روزمرگی و خیلی چیزهای دیگه...

این سال لعنتی که گذشت رو فراموش می کنم که همش مرگ بود و نکبت. اینکه چطور همه چیز می تونه از خوب به بد تبدیل بشه.

خستگی جشنواره و بخصوص دیدن فیلم "درباره الی" رو با خودِ فیلم فراموش می کنم، اینکه بعد از -یه مدت طولانی به اضافه یک روز تمام- زیر مشت و لگد و گاز اشک آور بالاخره یه فیلم خوب دیدیم. 

دوباره دانشگاه و این بار ترم آخر. دانشگاه، جایی که هیچوقت نفهمیدم چرا به اونجا می رم...

امروز فیلم محبوبم "میلیونر زاغه نشین" از دنی بویل، 8 جایزه اسکار رو هم برای خودش کرد، این مسئله اصلاً مهم نیست، اما چیزی که برای من اهمیت داره این هست که من و علی به این فیلم ایمان داشتیم، شاید یه جوری فیلم رو حس کرده بودیم و این حس خیلی معرکه است. 

چند وقتی هست با علی و خانم سام گیس برای روزنامه اعتماد، روی یه گزارش درباره اعتیاد با محوریت شلتر زن های معتاد بی پناه کار می کنیم، فضا و حس وحال عجیب این موضوع رو دوست دارم، امیدورام خروجی کارمون هم خوب باشه.

همیشه یسری کتاب کنار تخت ام روی کمدم هست، بعضی وقت ها یه نگاهی بهشون می اندازم، مصاحبه و وقایع نگاری و این جور چیزها. یکی از شب هایی که خونه بودم، کتاب گفتگو با مارلون براندو رو ورق می زدم، یه جایی چیزی داشت که سر حالم کرد، وقتی لارنس گرابل راجع به جزیره شخصی براندو و حرف از ترک کردنِ اون به میون میاره ، براندو می گه:

- خیلی سخته، اما... ((مایل ها راه در پیش دارم قبل از اینکه بخوابم... مایل ها راه در پیش دارم قبل از اینکه بخوابم...))

*شعری از "رابرت پرات" که در فیلم "تلفن" به کارگردانیِ "دان سیگل" بارها به آن اشاره شده است.

بعدالتحریر: دیروز تو ایستگاه مترو بودم و داشتم سوار قطار می شدم که بیام خونه، علی بهم زنگ زد و من مجبور شدم مسیرم رو عوض کنم، مسیر شلوغ تری بود.تو حین همین قطار بازی [...] صحنه ای دیدم که شاید هیچ وقت فراموش نکنم، ماتم برده بود... وقتی درب قطار باز شد آدمها اجازه نمی دادن دیگری زودتر از خودشون وارد قطار بشن، با دست همدیگر رو می گرفتن، جالب اینجا بود که هیچکس هم شکایتی نمی کرد. مثله یه مسابقه هرکی زودتر بره تو برنده شد.

بعدالتحریر: وقتی بهنام برام یه اجرای جدید معرکه از Ozzy گذاشت، گفتم هنوز هم میشه بهش امیدوار بود حتی اگه تو هروئین غلت بزنه. 

بعدالتحریر: یادداشت من در روزنامه اعتماد درباره فیلم "عیار14" در ایام جشنواره.

بعدالتحریر: یادداشت من در روزنامه اعتماد درباره فیلم "اشکان، انگشتر متبرک وچند داستان دیگر" در ایام جشنواره. 

بعدالتحریر: یادداشت علی در روزنامه اعتماد در بخش اجتماعی.


 
دوشنبه 9 دی ماه سال 1387
گرسنه

گرسنه 

دیروز تلویزیون "گرسنه" رو نشون داد. یه فیلم از "هنینگ کارلسِن" فیلم معرکه ای بود. 

بر اساس کتاب "گرسنگی" از "هامسن"... با بازی شاهکار "پر اسکارسون". 

نقد و بررسی معرکه ای هم داشت که اونم "پل استر" -عشق ام- راجع به فیلم حرف می زد...   

در واقع

کتاب استر راجع به...

و هوای فیلم بوده... و اول هم فیلم رو دیده و بعد کتاب رو خونده... 

خلاصه که خیلی بهم حال داد... 

 

بعدالتحریر: بی مهابا ار چیزهایی که خیلی دوستشان دارم می نویسم و می گویم... 

از چیزهایی که بدست آوردن شان برایم ... ولش کن... .


 
سه شنبه 3 دی ماه سال 1387
گذشته ای بهتر از گذشته وجود نداره...

- "من کجایم؟ نه در واقعیت و نه در خیال."*  

گذشته ای که از اون به عنوان خاطره یا چه می دونم نوستالژی یاد می کنیم چیز دوست داشتنی و در عین حال عذاب آوریه.. 

حتی نمی تونم راجع بهش بنویسم... 

تارکوفسکی خیلی خوب تونست جامعه جدید و غم غربت رو به تصویر بکشه... 

***

تو ماشین بودم و داشتم از دانشگاه بر می گشتم، به این فکر می کردم چی باید بنویسم، که راننده ضبط ماشین اش رو روشن کرد و ابی گذاشت، "نون و پنیر و سبزی" که اتفاقاً قصه وضع و حالِ خودمونه...

 می تونستم تو چشم همه کسایی که تو ماشین بودن، این رو ببینم که تو دلشون به خودشون -فریاد- می زنن، کِی میشه یکی بیاد که یه شعره تازه تر بگه؟

یا از مرگ جادوگر بگه…

ویدئو کلیپ نون و پنیر و سبزی ... اجرای مشترک با داریوش

***

نوشته علی خیلی چیزها رو برام تداعی کرد.. اگه قرار باشه برای آخرین بار آهنگ هایی که دوست دارم رو گوش بدم، قطعاً یکی از اونها ".I’m So Afraid ." از"Fleetwood Mac" هستش، یکی از بهترین آهنگ ها و بهترین گروه های عمرم...

یه تم معرکه با یه سولوی بی نظیر... یکی از طولانی ترین سولوهای تاریخ موسیقی...

"فلیتوود مک"، یه گروه آمریکایی-انگلیسی تو سبک "بلوز راک" هست، چه ژانر معرکه ایه این بلوز راک، ریشه راک بلوزه، وفکر کن بلوز راک چقدر زندگیه... همینطور هم بلوز...

از ترکیب قدیمی گروه فک کنم فقط "میک فلیت وود" مونده که تقریباً اسم اش همنام گروه هستش.

سال 1960 موقعی که "پیتر گرین"، گروه رو شکل داد، گروه خدایی می کرد... ترکیب گروه چند بار عوض شد، تا الان که "استیو نیکز"، "لیندزی باکینگهام" و "میک فلیتوود" فلیت رو تشکیل می دن.

نکته قابل توجه راجع به میک این هست که یه جورایی مالکیت حقوقی گروه هم با اونه، و اینکه یه جورایی ویا بهتر به یه روایتی! قانوناً با "جرج هریسون" برادر هست، وای از جرج و بیتلز ... و این خویشاوندی به انضمام چند سوال دیگه ام از ابهام های دنیای موسیقی ام هست...

گروه عجیب و دوست داشتنی هست اش، راحت می تونم عاشق اش باشم و راجع بهشون بنویسم...

آخر اینکه، بیل کلینتون تو جریان انتخابات دوره اول اش آهنگ "Don’t Stop" گروه رو شعار انتخاباتی خودش کرد. 

این عکس هم به عشق حالی که با فلیت کردم...

***

بعد التحریر : اولین کاری که بکنم وقتی رفتم خونه، اینه که تو کمدم بگردم دنبال آلبوم "زمستون" افشین که یه جورایی همه تو خونه عاشقه اش هستیم... مامانم، بابام و سر آخرم خودم، بابا که "کیوان"، دوست افشین رو هم می شناخته...

بابا می گه کیوان بچه قلمستون بوده... رفیق افشین... بعد، تصادف افشین تو سال 56 رو برام تعریف می کنه و آهنگی که کیوان بیاد افشین می خونه، گل افشین،

بعدالتحریر : 26 آذر اولین برف، زمستون دخل پاییز رو آورد...

 آخ که این سرما چقدر زندگیه...

بعدالتحریر : هیچ وقت نتونستم درست حسابی به عادت هام، عادت کنم، کلاً چیز عجیبیه اما نتونستم.

*دیالوگ دومنیکو در نوستالژیا.


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 64732


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
                     ایمیل من :iman_bayatfar@yahoo.com
شناسنامه کامل من...