سینما :: کتاب :: موسیقی و... .
  
 چگونه یاد گرفتم دست از نگرانی بردارم و به چیزهای زیبا عشق بورزم .
 
اردیبهشت 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
 
آرشیو
موضوع بندی

کامپیوتر Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
سه شنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1387
این باید یه اتفاق بزرگ باشه...

 

گذاشتن این پست خیلی سخت بود...

قبل از عید، بعداز جشنواره، یا دوباره وقتمان را چگونه پر کنیم ...

 

از وقتی که سر چهارراه ولیعصر، ایده رفتنو و بردن من به استادیوم شکل گرفت، این جمله ای بود که تو ذهنم مدام تکر ار می کردم : این باید یه اتفاق بزرگ باشه...

موضوع مال قبل عیده، بعده جشنواره، می خواستیم بریم فر هنگسرا رو پرده  "پرسپولیس" رو نگاه کنیم ومن دیر رسیدم ... سر آخرم "پرسپولیس" رو دیدیم، اما تو استادیوم ...

ناراحت نبودم چون فهمیده بودم برنامه ریزی اون قدر هم اهمیت نداره...

اما بچه ها شاکی ...

همیشه به این اعتقاد داشتم که اگه آدم خودشو حساب شده به دست زمان قرار بده بهتره...

که یهو ایده استادیوم رفتن شکل گرفت، اینکه می گم ایده  واقعا بود به خاطر اینکه من تاحالا نرفته بودم، خب فوتبالی نبودم، من مون کردم، بنای نمیام ورداشتم و اینکه استادیوم چیه ... نه اینکه خز بازی و این حرف اینکه پایه اش نبودم بعد یه دفعه طبق اصل بابا(حالم امشب خوبه ها...) بالا گفتم باشه... .

 به بچه ها گقتم باید یه کار شاخ کنیم و Offer e  یه پلاکارد  رو دادم گفتم و گفتیم روش می نویسیم "افشین قطبی، تو را همچون همفری بوگارت دوست داریم ... زیرشم گفتم می نویسیم : :از طرف بچه های خو ساخته"... . [ای برادر کجایی رو که یادتونه ...]

رفتیم با کلی ماجرا تو انقلاب با وقت کم مون و پایه نبودن بچه ها، اصرار و اکتیو بازی من بالاخره درش آوریدم [درش آوردم، همه آیه یاس می خوندن]...

 از مسخره بازی و پلات طراحی کردن خودم و اینکه آقا سید [صاحب دفتر فنی] اصلا اینکاره نبود ... تا موزیک باکس انتخابی ام تو راه استادیوم که شاهکارایی از استاد شهرام شب پره و اندی [قدیمیاش با کورس]، ابی[شب که میشه به عشق تو ...] ... هه ... فقط به خاطر ایناش پایه استادیوم بودم ....

تا صبح بیداربودم و داشتم با چسب نواری رو و پشت پلات رو چسب می زدم تا محکم تره بشه .

 با دقت، با حوصله، تا صبح، بیدار ...

 

داخل استادیوم، تمام فکر من این بود که ای کاش افشین این رو ببینه ....

 

دو تا جای سوراخ رو پلات درست کرده بودم و مقادیری نخ شیرینی هم آماده کرده بودم تابه یه جایی ببندیمش ...

بستیمش ...

پرسپولیس بازی رو برد، پرسپولیس رو از بچه گی بودم...

چند ماه بعد ...

 

سال جدید، در فاصله روز ها و کار و زندگی، یا همیشه برای زندگی کردن دلیلی هست ...

 

 چند روز پیش امیر تو سایتش مثل اینکه روزنوشتی برای پرسپولیس و قطبی میره، یکی  از بچه ها کامنت می اره و اسم کامنتش رو عنوان پلاکارد من میذاره،  قسمت زیر کامنتش هم ارجاع  می ده به روزنامه اعتمادملی، امیر هم بهش جواب می ده که پلاکارد  ایمانه و  بروبچ بوده فلان ... منم که پایه نت نیستم و طبیعتا بی خبر، چند روز پیش  رفتیم پیش امیر، بهم گقت ایمان بچه ها تو روز نوشت کامنت گذاشتن و اعتماد ملی ازتون عکس  گرفته و کلی معروف شدین و این حرفا ...

و امیر فرار استادیوم گذاشت ....

 

دوباره استادیوم، پیروزی جلوی سایپا برد می خواد ...

 

با بچه ها تشویق کردیم و پرسپولیس  برد...

پلاکارد رو هم بردم.

 

امروز یا دیروز،  دوباره تو فاصله روزا و کار و زندگی، یا دنبال یه دلیل دیگه هستیم  برای زندگی کردن...

 

از سرکار بدو می رم دفتر اعتماد ملی پی روزنامه ، صبح که زنگ زده بودم دلبرکی گفت نداریم و نمیشه و از قضا همون شماره نایابه ...  خلاصه تو رفتم، دربونشون گفت چی میخوای؟ گفتم فلان شماره، رفت اون پشت گفت 200تومن بده شانست آخریشم بود ...

سریع ورق زدم و خودمون رو دیدم، مصاحبه با افشین بود...  آرزوم برآورده شد یه نسخه از روزنامه رو حتما دیده، پس افشین اون رو دیده ... این قضیه رو نمی فهمیدم هم مهم نبود چون نیازی نداشتم ....

همینکه به -اون-  آرزوم رسیدم کافی بود... ایول، خیلی باحالی خدا ...

ته قضیه یعنی اینکه اگه یه چیزی کامل باشه ... دلی باشه ... باز خوردش و می بینی و به قول خودم :

  باقی اش اصلا مهم نیست...

 

 

بعد التحریر :  نمی دونم چرا یاد یه قسمت از کتاب "هاگاکوره" افتادم ... "گوست داگ " رو یادتونه که ...

 به گفته پیشینیان، انسان باید به فاصله هفت نفس تصمیم خود را بگیرد، مسئله مهم مصمم بودن است و داشتن روحیه لازم برای گذر به فراسوی هرچیز... .

 

توضیح تصویر : ایستاده از راست : من - محمد - میلاد

عکس از روزنامه اعتماد ملی شنبه ۱۱اسفند۱۳۸۶ .

 


 
سه شنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1387
هیچی نمونده که بشه گفت...*

جمعه ای با -علی- نواصر، که عشقمه بعد یه عمر زدیم بیرون ... صبحش خیابون بهار پی آهنگ و کتاب ... بعدش با علی زدم بیرون، آهنگ و  رفاقت ...

رفتیم بهشت زهرا، شاه عبدالعظیم! "شابدوالعظیم" خودمون...

علی یه ورژن آس از "قوزک پا"ی "فریدون" رو کرد که تو فرعی های بهشت زهرا ساخت مون...

بحث ازدواج علی بود و کار بدبختی و نامردی بچه ها، سیاست و خاتمی و احمدی نژاد،‌  M "فریتز لانگ" واینکه یکم میشه حق داد به شخصیت خلافکار فیلم و اینکه توده ی عام مردم چقد ... Demis ، قضیه ی درگیری مسخره ی دانشگاه من، اینکه بالاخره وقت شد از"وعده های شرقی" "کراننبرگ" حرف بزنیم، دوره های دانشجویی، -نامجو-یی که [ای بابا...]، مردن دایی ام،"رای باز" و "نفس عمیق" و این که اینا انصافا یه اتفاق بودن نه یه جریان این خیلی مهمه مثه خیلی چیزای دیگه که دور و برمون هست، مثه همیشه اختلاف مون من Hotel California علی Stationary Traveler، گیلمور و واترز و پینک فلوید، فریبرز عرب نیا، Eloy، نصرت رحمانی، شاملو و فروغ، ... سر آخرم علی دیالوگ شاهکار "سارق"، "مایکل مان" رو گفت :

"مرده شور من و تو همه رو ببرن ..."

Archive بازی کردیم وOMEGA  ...

علی کارش رو عوض کرده بود و منم همین طور، همه چیمون بهم میاد... [عاشقه خودم و بچه ها مونم.]

 

بعدش ام رفتیم سمت مجید، دوست علی، سر آخرم شام و رفتاری ...

انصافا روز و شب – حالی – بود...

 

*عنوان مطلب، یکی از ترانه های "ریچارد مارکس" هستش ... .


 
سه شنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1387

تو مترو ام، خسته ... به تنها چیزی که فکر نمی کنم مرگ یه عزیزه ... شب پیش خوب نخوابیده بودم ... برنامه بود ... خستم ...

چندتا تماس می گیرم ... فکر درس و دانشگاه و کار ولم نمی کنه ...

آینده رو هم که حرفش و نزنم بهتره.

اس ام اس های دادشم عجیبه ...

-          داری میای خونه ؟

-          کجایی ؟

-          کی می رسی ؟

-          ...

یعنی چی ...

می بینم  رسیدم و این -طی الارض- مسخره ی لعنتی دیگه تمومه ... به ایستگاه  رسیدم، پله برقی مترو از روی زمین بلندم می کنه و دوباره می ذارتم روی زمین ...

کارت اعتباری ام رو در می آرم و در خروج برام باز می شه ... همین طور که راه می رم باد لعنتی که –همیشه- جلوی درمترو وایساده، خودشو محکم بهم می کوبونه ...

فاصله ی مترو تا خونه رو پیاده می رم، چیزه تازه ای نیست، بچه های محصل ... زوج ها ی عاشق، عاشق؟! ... مغازه ها، خیابون، ماشین، آسفالت ... همه چیزایی که دیروز بود ... روزای پیش هم همینطور ...

کلید رو توی در خونه می چرخونم، تو خونم ... موبایل ام رو به شارژ می زنم، موبایلم می گه ظرفیتش پره ... یه علامت خطر بزرگ قرمز برام ول می کنه...

پس ظرفیت خودم که خیلی وقت پر شده و کارش از علامت خطر گذشته چی ...

کسی خونه نیست.

تو پذیرایی نشستم، دادشم درو باز می کنه ، پیرن سیاه پوشیده ، چشاش سرخه [آه از این دنیای لعنتی ]

فقط بهش می گم، احسان کی مرده؟

یکم مکث کرد و گفت:

- دایی رضا ...

 

 

[یاد یه تیکه از شعر فروغ می افتم:

...گفتم، همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد...

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم...]

 

 

بعد التحریر: امروز که می نویسم، سی ام فروردین، روز تولدمه... بچه ها اس ام اسی و زنگی پایه بودن ... مرسی ...

این دفعه شعر نامجو خود خود من و زندگی ام شد، اونجا که تو -مرد بی اساس- اش می گه :

...جشن تولد تو باز مجلس عزاست ... بریدی از اساس...

مراسم ختم دایی، امروز بود... .

به ته همه اینا یه تصادف ماشین بابا اینا تو انتها امروز اضافه شد.

 

خدا، دوست دارم... .


 
یکشنبه 11 فروردین ماه سال 1387
هی پسر، خوب اطرافت رو نگاه کن!*

سال عوض شده ...

یکم استراحت تو این روزای تعطیل واسه ما پچه های کار لازمه...آخی، اغلب حس خاص و تعلق خاطری به تعطیلات سال جدید ندارم نه خوشحال نه نارحت، عادیه برام ...

دیرور –خوبمون- باعث شد که الان بنویسم، با بهروز و سهند بودیم ونمی تونم نگم که چقدر کیف داد، Soft drug…، موسیقی و پینک فلوید ... شب حالی بود ... از یه دیدن ساده ی بعد از ظهر من و بهروز که -واقعا دوسش دارم و پنچه طلای منه و چه الکتریکی می زنه و داستان آشنایی مون اصل زندگیه ...- شروع شد و به سهند و ساعت 6:30 صبح روز بعد به خونه رسیدن کشید و ...

غذا درست کردیم و خوردیم ... پینک گوش دادیم و از همه بهتر بعد از اون حال خوبمون، سهند به واسطه ی اینکه پدرش که آمریکا میره و می آد و طبعا آرشیو درست درمونی داره کارتون استثنایی که من خیلی دنبالش بودم رو یهو سهند Offer داد و دیدیم، حدس بزنید چی ؟ کارتونی که من با کتابش زندگی کردم، کارتون "قلعه حیوانات" که بر اساس کتاب استثنایی قلعه حیوانات "جرج اورول" ساخته شده، اگه پی همین وبلاگ رو بگیرین فک کنم یه جای دیگه راجع به قلعه حیوانات و جرج اورول نوشتم، اتفاقا یه تیکه از آلبوم "حیوانات" پینک هم گوش دادیم که اونم با نیم نگاهی به کتاب اورول ساخته شده، آه از اون آلبوم ...

 

همیشه تو زندگیم به یه چیزی معتقد بودم و اون اینکه اگه رشته ی علایق آدم بهم برسه همون راهی رو رفته که باید می رفته و تو انتخاباش اشتباه نکرده، بدون نیاز به هبچکی و در اوج تنهاییش و ادامه ی زندگیش با چند نفر که از هر لحاظ عین همدیگن ...  این جور آدما هیچوقت هیچی و رو بهم توضیح نمی دن ... مثه امیر و پویان، علی و آریو، سهند و بهروز، محمد، محمد حسین و باقی بچه ها ...

اینکه من کتاب قلعه حیوانات رو خیلی وقت پیش خونده بودم بعدش آلبوم حیوانات پینک و خود پینک هم که پایه اشم تا ابد... تا دیروز که با بهروز و سهند کارتون استثنایی اش رو دیدیم که مدت ها دنبالش بودیم...

این بهم رسیدن خیلی عالیه وخیلی به آدم کیف می ده، خیلی از این جور چیزا واسه من و باقی بچه ها پیش اومده... یادم نمی ره اون روزی رو که داشتم کنسرت آخر "گیلمور" رو می خریدم و روی کاورش دیدم نوشته : مهمان افتخاری "دیوید بووی" ... اینکه من از قدیم چقدر عاشق بووی و صدای استثناییش بودم و اون هم به پینک پیوست وچه شاهکاری شد " "Comfortably Numbبا صدای دیوید گیلمور و دیوید بووی، هه... جفتشونم می بینید دیوید هستن ... پنجشنبه همون هفته که روز قبلش به داداشم کنسرت رو نشون داده بودم، سینما چهار داشت تکرار فیلمش رو نشون می داد [دیگه طلبه سینما4 نیستم دورش واسه من قدیم بود، با امیر چقدر می خندیم سر سینما4...] یه لحضه از اتاق خودمون به دادشم احسان که چشم به تلویزبون خورد بود گفتم اه دیوید بووی یه ها!!  ... احسان گفت نه و اینا و بعد تیتراژ اسم استاد رو نوشت، فیلم مال "کریستوفر نولان" بود کارگردان "بی خوابی" که "آل پاچینو" توش بازی کرده ... اینم یه چیزه دیگه ... اینکه من چه حالی کردم و میکنم با مصاحبه ی کریستوفر نولان با پاچینو ...

یا روزی که خسته از دانشگاه از یه بساطیه دی وی دی یه کنسرت خریدم که اشتباهی توش، دی وی دی 2 از مجموعه "لایو 8" بود که راجع به این کنسرت هم یه جایی تو این جا نوشتم ... و همون مجموعه ای بود که "دنیل پوتر" آهنگ "Bad Day" رو اجرا می کنه... یادم می آد 3سال پیش که کلیپ این آهنگ رو دیدم خیلی طلبش شدم و همه جا تبلیغش رو میکردم که همون سال نامزد جوایز موسقی"گرمی" شد... چند وقت پیش یکی از بچه ها  برام یسری دی وی دی آورد که توش فیلم "آلوین ها" بود، همون 3تا سنجاب... تیتراژ فیلم رو سنجاب ها آهنگ روز بد مال دنیل پوتر رو می خوندن و اون لحظه خیلی بهم کیف داد... تازه جای یکی از سنجاب ها، "جسی مک کارتنی"  حرف زده بود که یادش بخیر یه موقعی با محمد حسین طلبش بودیم و اونم مثه خودمون [88ی] بود و یاد اون روز ها بخیر ...

 

این روزای تعطیل فقط موسیقیه و نوستالژی و شب و تهران و پیاده روی و[دیگه تهران هم خلوت نمیشه اما من عاشق همین شلوغی و ترافیک و دود و دمشم ]یکم رفاقت و ... امیر... پویان... محمد... علی... آریو... محسن... بهروز... محمد حسین... یه کتابم هست امیر Offer داد، پایه اش شدم مال "ارنست همینگوی" "وداع با اسلحه"...

تو فجر سال پیش یه جمله از همینگوی رو تو حال هوای بی فیلمی از استاد واسه بچه ها گفتم که مال همن کتاب بود...

تو این روزا یه مستند از "یوهان کرایف" دیدم که خیلی باهاش حال کردم و یادم نمیره که به امیر اس ام دادم که امیر فلان تا چند روز پیش که داشتیم باهم حرف می زدیم و من تهران بودم و اون مشهد امیر بهم گفت برو روزنوشت بهار و بخون، دیدم امیر هم حال کرده باهاش و دیده و من باز...

 

داره می گذره زمان و من می تونم بفهم دارم کم کم بزرگ-تر- می شم ... الان که دارم می نویسم، آهنگ بروس رو می شنوم که عشقمه و قصه ی شعرش، قصه خود زندگی و از همه مهمتر زندگی منه ...

اگه حالی بود یه روزی راجع به قصه ی اون آهنگ می نویسم...

 

 

*عنوان، قسمتی از متن یکی از ترانه های "بروس اسپرینگ استین" هست به نام " My Hometown".


 
شنبه 11 اسفند ماه سال 1386
خداحافظ آقای پینک فلوید!*

جمعه، یکم وقت کردم به خودم برسم . یکم بنویسم و ... .

جمعه، سالگرد فوت یکی بود... نرفتم و موندم خونه... [Once Upon a Time in America]‍ اونم  با اجرای"یویوما" ...

جمعه، حرف تازه ای برام نداشت... هرچی بود...

روزای سخت کار، آخر سال ... حساب های شرکتها و ... خلاصه کار... دانشگاه هم که هست ... انتخاب واحد ترم جدید و اونم با چه مکافاتی ...

خدا بگم بچه های دانشگاه هنر و چی کار کنه که منو به ... دادن ... با اون نشست های سینمایی مسخره شون ... هنوزم نفهمیدم چه ربطی داشت به سینما ... استاد طوسی که قیصر رو یه جوری ربط داد به "پیرمردها وطن ندارند"!!

اسکار امسال هم برگزار شد، خیلی بی رمق بود ...

چه کیفی داد گزارش پویان[شب قبلش من یه اس ام دادم بهش، اون موقع فرودگاه بود من گفتم پویان دلم برای "جارموش" تنگ شده اونم مثه من با حیرت و خاطره و غم... گفت :" منم برای "تارانتینو" پویان زندگیه ....] از اسکار ... تا صبح گوشی به دست اس ام اسی پایه ی هم بودیم ... سر جایزه ی بهترین فیلم 8 صبح بود که از اتوبوش پیاده شدم نزدیکای مغازه بودم که پویان گفت "No country for old men…" انتظارشو می دادم تقریبا هم مطمئن بودم، تو پست قبلی ام فک کنم یه چیزایی گفته بودم ...

میلاد اسکار رو فرداش، به روز ما برام رو ویدئو آورد ... یه خورده رفتم جلو چیزی نداشت شوخی های "استوارت" سر جای خودش بود همون طور که منتظرش بودیم ... اسکار موسیقی هم که ناروا رفت برای "تاوان" و "داریو مارینلی"، من نظرم روی  "جیاچینو" و "مارکو بلترمی" به ترتیب واسه  "راتاتویی" ، "قطار 3:10 به یوما" بود،[نمی تونم نگم که تو این دو هفته چقدر با این Soundtrackها حال کردم ...] جایزه ی نقش مکمل زن و یا حتی خود بهترین بازیگر زن که حرفش رو به میون نیاریم بهتره ... قسمت یاد درگذشتگان هم جای خودش رو داشت ... اسکار بود دیگه .

یه تک آهنگی که از Soundtrack "بادبادک باز" از "آلبرتو ایگلسیاس" کشیده بودم  چهارشنبه شب که شهروند امروز پیش امیر بودم حالمون رو عوض کرد و تا برسیم خونه پایه اش بودیم...، یکی از ملودیهای با کلام افغانیش بود که از نت کشیده بودم بیرون که چه فازی بهمون داد ... "قشنگ تراز دریاست... "

با امیر حرف چه خبر بود اسکار و موزیک  ... داشت یه مطلب راجع به "لورل هاردی" می رفت ... "New Dawn Fades" از "موبی" هم اونجا در جای خودش بی نظیر بود، صحنه ی تعقیب گریز دنیرو پاچینو رو تو" مخمصه" استاد "مایکل مان" که یادتونه ...

از سینما 4 گفتیم ... مسعود اوحدی ... کاست های مصاحبه هاش ... ماشینش و قضیه ی آتش سبز و گفتن اینکه باید "مایکل کلایتون" رو استخدام کنیم ... سنتوری ... گفتیم ... امیر داشت یه پرونده راجع به "لورل و هاردی " جمع و جور می کرد.

 تو ذهنم موند تا جمعه شب بهش اس ام اس دادم که "اولیور" حقوق می خونده و آواز هم پایه بوده، "ساموئل بکت" هم خیلی پایه شون بوده ... همکاریشون با "فرد جیول" و "جرج مارشال" ... نگاه های عاجزانه ی هاردی به دوربین  ... اون تیکه ی استثنایی تو "فضول ها" فصل  سیگار تعارف کردنه خداست ... و در نهایت طنز این دوتا استاد آخر"Absurd" شاید علاقه ی بکت رو بشه تو فهم این مطلب جستجو کرد، فکر به این مطلب دیوانه کننده اس، اینکه طنزشون هیچ محدوده ی زمانی و مکانی نداره و اینکه این دوتا آدم فاقد "ایدئولوژی" تو یه ناکجا آباد زندگی می کنند و سر آخر ریتم خاص و منحصر به فرد "SLAPSTICK"شون ... اینا چیزایی بود که من راجع به کار لورل و هاردی می دونستم و اینکه هیچ وقت نمی تونم حالی که با –کمدی- وبه خصوص کارای "باستر کیتون" کردم و می کنم رو با چیز دیگه ای تو دنیا عوض کنم... .

اون شب جفتمون میزون نبودیم.

جمعه محمد اومدم دنبالم و با هم قرار چلو کباب ظهر گذاشتیم تو خیابونهای شلوغ رفتیم بیرون، تمام اتفاقات اون روز تهران تو هانی انقلاب افتاده بود، غذای سالگرد کسی که نرفته بودم رو از اونجا سفارش داده بودند، یکی از دوستای احسان رو اونجا دیدیم ...

محمد بحثی رو کشید وسط که پایه اش نبودم اما همیشه فکرمو به خودش مشغول می کرد ... ته قضیه این بود که می گفت گور بابای سینما، کتاب، -خالد حسینی-  جشنواره و مجله فیلم، هنر و مهرجویی و کیمیایی ... البته هنوزهم از بودن شجریان در این باکس بی اطلاعم .... گذشته از شوخی گفت می خوام استعفا بدم و زندگی کنم و پول در بیارم عشق و حال ... هر جوری که به حرفش نگاه میکنم حق داشت ... قبلا مفصل با هم بحث کرده بودیم و فقط می تونم اینو بگم که دنیای نامردیه ...

بی اختیار یاد یکی از کاورهای کنسرتهای عشق ابدی ام تو "Quebec" افتادم ...اینکه یه جاهایی تو زندگی _مجبوری_ چیزی رو که دوست داری رو چال کنی توی زمین . این -چیز- اینجا یعنی نحوه ی زندگیه ...[گوست داگ:D]

انصافا چند نفر می دونن کاور استاد تو اون "Live" چی بوده و من از کجا و تو چه سالی با چه وضعیتی گیرش اوردم... این بحث -دانای کل- نیست، یه واقعیته ... اینکه این جور آدمها سرزمینی ندارن...

شب هم که رفتم آهنگ خریدم، از"میکیس تئودراکیس" می دونید کیه که؟ و آلبوم آخر "کلاس شولز" که نسبی پایه اش بودم و آلبوم آخر "ریدیو هد" ...

فعلا همین.

 

 

 

 

*عنوان، نام یکی از کنسرتهای "پینک فلوید" در سال 1987 می باشد.

 
یکشنبه 21 بهمن ماه سال 1386
جشنواره، خستگی، کار، با بچه هابودن، جشنواره، هه ... فارگو

 

اوضاع کمی بهتر شده : یکم بهترم ، بالاخره یه فیلم خوب کشف کردیم "تنها دو بار زندگی می کنیم"

نفس عمیق و شب های روشنی ...

ای، هستمش ... .

 

 

سرکارم، خسته… امتحانام که به خاطر سرما امسال چیز تو چیز شد …

کارم که … آش نخورده و دهن سوخته …

هرکاری کنم نمی تونم  جشنواره امسال رو با بی فیلمیش و خیلی چیزای بدش فراموش کنم، اینکه با علی و آریو پیش خرید کریم برا بار اول و با محمد و باقی بچه ها چقدر داریم حال می کنیم .

یه جمله بود ازهمینگوی ... بی خیال .

حال خودم مثه Jerry Lundegaard تو فارگو شده یکم عصبی به خاطر کار امتحانا و ...

یاد اون سکانس از فارگو افتادم که Jerry Lundegaard داشت یخ های ماشینش رو پاک می کرد وبعد ...

اینکه الانم هوا سرده و این سرما بیش از اندازه طول کشیده و اعصابم خورده ...

هیچ وقت تو ایام جشنواره پست نمی گذاشتم، وقت نمی شد ... حالا فک کنیدعمق فاجعه رو ...

"... قطار یووما" "دوازده" "مایکل کلایتون" کارایی بود که توسینما ساکت بودیم ... حالابحث خوب یا بدبودن باشه برا بعد ...

راستی "پیرمردها وطن ندارند"برادران کوئن عالی بود وعالی تر قضیه ی  پیدا کردن این فیلم بود ...

کل فیلم موسیقی متن نداره به غیر از تیتراژ ...

بازهم موسیقی شاهکاری از "کارتر بروول" ...

 

Soundtrack "3:10 به یوما" رو خیلی هستم ... .

نقش  Jerry Lundegaard رو  William H. Macy تو فارگو بازی کرده.

 


 
پنجشنبه 27 دی ماه سال 1386
من . امیر . شهروند امروز . اون یکی امیر از نوع پوریا ... موزیک و

الان ساعت ۵ ایناست ...

تو شهروند امروز و ... صفحه بندی و اینا ...

عالیه ... امیر پوریا -ی جان هم بود و کلی با هم رفیق شدیم و موزیک گوش کردیم ...

با امیر که ترکوندیم ! ساعت چهار تو خیابون ... کویین و دریم تیتر ... کمل ....

عالی ۴۸ ساعت بیدارم اما نه خسته و نه هیچ چیزه دیگه ... 


 
یکشنبه 9 دی ماه سال 1386
هورا بکشید برا دزده !*

دو روز تعطیل پشت سر هم [باورم نمیشه رو اومدم ، دارم همینجوری می نویسم ، میزونم شاید به خاطر موسیقی شاید که نه حتما ... بخشی از دنیای من موسیقیه ...{ A Wolf At The Doorالان دارم این ترک رو از "ریدیو هد"  گوش می دم ، میگن یکی از مجله ها راجبشون نوشته اما من ریدو رو اونجوری که می خوام تعریف می کنم ... پایه بودین فقط Play List  ام رو پست می کردما ....} حال داشتم حتما یه بیوگرافی ازشون می نویسم ]

پنجشنبه ها صبح سر کارم وبعد از ظهرش دانشگاه ،پنجشنبه ها روز سختیه تو بازار ، هرکی اونجا ‍]بازار] کار کرده حرف من رو می فهمه ... یه اتفاق هم افتاد که حوصله ندارم  بنویسم همین که در حد یه مشاجره ... روز بد و اینا ...

روزنامه اعتماد خریدم روزنامه رو که خردیم جا گذاشتم [مخ تعطیلی های من خوراک فیلم شدنه]رو پیشخونه روزنامه فروشی سر کوچمون داشتم با موبایل با بچه ها به تناوب حرف می زدم که جا گذاشتم پنجشنبه ها معمولا سراغ همه رو می گیرم که نگن فلان ...

اعتماد راجع به "اکبر رادی" نوشته بود که مرده ... چرا آخه یکی یکی همه دارن میرن ، یادداشت های خوبی هم گذاشته بود از کیمیایی و بیضایی و بقیه ...

توضیح: اکبر رادی نمایشنامه نویس تئاتر حالا دیگه میشه گفت [بود]. اهل شمال ایران بوده با "بیضایی" و "احمدرضا احمدی" اکیپ بودن  ... این اواخر هم مریض احوال بوده ... نمابشنامه نویس بوده و فقط و فقط همین . اهل سینما وتلویزیون هم نبوده، بیشتر از این دیگه چیزی نمی دونم - روحش شاد - .

شب محمد  زنگ زد و برای فردا قرار گذاشتیم بریم کافه [الان هتل کالیفرنیا... هی ها ... او او ...On dark desert highway …] "آنتراکات" بماند که فردا یعنی امروز[جمعه] محمد زنگ زد گفت نمی آد بعد زنگ زد گفت نه بریم ... خلاصه این هفته آنتراکت برنامه نداشت، "مصفا" تعطیل کرده  بود ، محمد گفت مصفا همکلاسی دامادشون بوده و از اون بچه هایی که تو خودشون بوده و اینا ... Wake up in the middle  

هیچی، آنتراکت هم که برنامه نبود ، سوار ماشین شدیم و رفتیم واسه چرخ زدن و حرف و ... محمد بحث "راجر واترز" عزیز رو کشید وسط و گفت استاد طرفدار آرسنال و اینا ... [رفتم تو فاز پینک و ... یکم از "دیوار" فیلمش مقصودمه ،  آلن پارکر و واترز حرف زدیم  راستی فیلم "زندگی و مرگ دیوید گیل" رو هم هستم ، الان که از پارکر نوشتم اومد تو ذهنم ، [البته به لحاظ مضمونی شبیه این جور موضوع ها هست فیلم ، اسمه اون فیلم "فریتز لانگ" یادم نیست بعد "آخرین قدم های محکوم به مرگ " مال "تیم رابینز" هم هست تو این مایه ها و جای بحث داره  ] و رفتیم پی ناهار  هی اونور و اینور من یه چیزی می گفتم و محمد یه چیز، [محد یکی از بهترین دو ستامه ...] از شایسته بگیر و رفتاری و تا آخر سر رفتیم هانی  خوب خوردیم و حرف زدیم ... از اقتصاد خراب گفتیم ، از سیاست گفتیم از ترور بوتو گفتیم از کروبی و پنجاه هزار تومناش گفتیم از این تورم لعنتی گفتیم و اینکه فقط فشارش رو قشر متوسط و ما هاست ازاین که فقط کار می کنیم و کار بدون اینکه پاسخی بگیریم از اینکه شکله آدما فرق کرده ، هه[می خندم] مدل موها ... از اینکه تو این وضع مملکت واقعا بازاریا از آب کره می گیرن از مصاحبه ی شهروند امروز با مصباح واه خدا به خیر کنه ... از برنامه رادیو جوان  شب یلدا گفتیم ، راستی شماها رادیو اصلا گوش می دین ؟ من که پای ثابت اش ام بعضی وقت ها ، از محسن نامجو گفتیم که چرا اینقدر عوض شد از چپ اومد راست و چرا ... ،  خیلی چیزا گفتیم ... بعد به محمد گفتم که تنها کسی که می تونه کمک خوبی برامون باشه برا اینکه راهنمایی مون کنه بریم کجا ناهار بخوریم و از همه مهمتر چی بخوریم "مهرجویی" ایه می دونید که استاد چه علاقه ی وصف نشدنی ای به غذا داره . من و محمد از قدیم با هم یه کلکل قدیمی داریم ، اون سخت طرفدار مهرجویی و شجریان من سخت طرفدار کیمیایی و ناظری ... حالا داستان زیادی این قضیه که با این همه اختلاف ما دوتا چه جوری  می گذرونیم ...

بعد هم سینما ، "چهار انگشتی " :

چی بگم هرچی بگم ... همونقدر که می تونی "تارانتینو" رو با "سرجیو لئونه" با یه  مقدار کم "اسکورسیزی" مخلوط کن بعد مواد بدست اومده رو از صافی "ناجی هنر" رد کن میشه "چهار انگشتی"  ... [اوه اوه] فک کن سرآشپز هم سعید سهیلی باشه ...

سال پیش که با بچه ها تو جشنواره  رفتیم "سنگ ، کاغذ، قیچی" یه ربع اول که گذشت با بچه ها از سینما زدیم بیرون نه -فرار کردیم !- [حالا پیدا کنید پرتغال فروش را ... پرتغال در این جا به معنای عمق فاجعه ...]

بعد هم که برگشتیم طرف خونه و مثه عادت همیشگی من یه خورده فیلم به محمد می دم [این رمیکس هایی که از ریدیو هد گیر آوردم ... توپه سر حالم میاره]

Twin peaks وزندگی دیگران رو به محمد دادم ...

همیشه از Jazz می ترسیدم ... اینکه آیا پایان موسیقیه برام ؟ ... علامت سوال گذاشتم چون هنوز هم مطمئن نیستم ... . [می خواستم از "آرمسترانگ" و "کیت جرت" گوش کنم که این حرف رو زدم بی خیال شدم و کانتری گوش دادم - Big Rock Candy Mountain(هرکی بگه تو کجا شنیده می شه برندست)- ، کی میگه موسیقیه کانتری مال کارگرا و ...خُلاست؟ بیآد اینجا بسازمش با "جانی کش" و حالام اگه تازه کار باشه "بروس اسپیرینگ استین"]

امیر هم تو مطلب مجله فیلمش راجع به "Death Proof" تارانتینو از من یادی کرد و دمش گرم و تو مایه های رسیدی مثه یه مرحم بود شنبه پیش اول ماه ام رو پر انرژی کرد [اما انصافا مجله فیلم داره سقوط میکنه خصوصا برا ماها که دنبال تحلیل هستیم تا خبر ... "این خیلی مهمه که آدم سبک کاری منحصر به فرد داشته باشه تو زندگی تو رفتارها و اینکه جزئیات خیلی مهمن ..."] ... قضیه ی اس ام اس و اینا و ارجاع امیر تو مطلبش به اس ام اس من ، تو مطلبه هم نشسته عجیب ... دمش گرم ، باحال نوشته تارانتینو باز ها از دست ندین .

اینکه دوست دارم یه مطلب از - فیلم بردار- های  سینما بخونم ، یا اصلا میشه درست هم کرد ها ؟ از "بری سونن فیلد" فیلم بردار چندتا از فیلمای "برادران کوئن" و این فیلم "پنی مارشال" آهان "بزرگ " ، از "نستور آلمندروس" برا فیلمای "کرامر ضد کرامر" و اونکه "داستین هافمن" با "بروس ویلیس"  بازی کرده بود اسمش الان یادم نیست، "مایکل چاپمن" هم به خاطر فیلم برداری فصل آخر "راننده تاکسی" ، فیلم برداری محشر سیاه سفید "رابی مولر"  واسه "زیر قانون" از "جارموش" یا "جک هیلارد" برا صحنه های خمار بعضی فیلمای "دیوید لین" ...  و خیلی های دیگه ... چقد راجع به فیلم و کارگردان ها و بازیگر ها  نوشتن و خوندیم ، پشت صحنه ی یه فیلم خیلی های دیگم هستن ها ، زین پس من می خوام فقط راجع به عوامل بدونم و بنویسم ! ، آهنگسازا ، فیلم بردار ها، فیلم نامه نویس ها ...

فعلا که در حد دفتر خاطرات و اینا بود نوشته هام ،اما اگه دل بدین از همین هام یه چیزایی در می آد .

 

 

 

*عنوان مطلب ترجمه یکی از آهنگ های "ریدیوهد" هست ، در حال هوای وضع و حالمون و ... خدا به خیر کنه !


 
دوشنبه 3 دی ماه سال 1386
Any color you like …*

مرور خودم ، روزمرگی ، موسیقی و...

اوه ... امروز بالاخره حال نوشتن پیدا کردم خیلی ایده ها بود که دوست داشتم راجع بشون بنویسم –پریدن- چون خستم ...

اندازه دویست هزارتومن کنسرت خریدم صدو بیست تا بلیط کنسرت داری ، اووووه، هه ... شب اول که اومده بودم خونه و داشتم یکی یکی می دیدمشون ضربان قلبم رو هزار بود ، سرخوشی تا حد مرگ (یاد واترز بخیر) ...

دان هنلی ، واترز ، سید برت ،‌رولینگ استوان ، کلاس شولز ، باخ اجرای رستوپویچ ، چندتا مستند خمار در حد دفتر یادداشت های خصوصی ، اومگا ، جین ، کرازبی ، جان لی هوکر ، جانی کش ، یانگ ، دیپ پاریل ، بروس اسپرینگ استین ، و و و خیلی های دیگه [خسته شدم] یه شب استثنایی بود ... [کوتاه بود ... اما خیلی خوب بود ... یاد کیمیایی (سلطان) ... حکم هم که دراومد ...] واقعا شب عالی ای بود .

(لذت داشت دوباره دیدن حکم ، اگرچه ....)

این روزا خیلی خستم کار و دانشگاه ... بخصوص کار خیلی سخت شد .

وقت کردم دوباره تو این مدت "آپارتمان" و " سانست بلوار " استاد "وایلدر" رو دیدم البته این که می گم به تناوب بر می گرده به یکی دوماه پیش .

وایلدر از این نظر برای من ستودنی که هیچوقت نیومد بگه آقا من چی کشیدم و چه ها برسر من و خانواده من اومد ... همونطور که می دونید اون بزرگ شده در دوران هیتلر هست ... صاف میاد و راه طنز رو انتخاب می کنه .

فیلم هایی که منتظرم بدستشون بیارم " من آنجا نیستم" و "کاراگاه"[نسخه ی جدیده، یادش بخیر نسخه ی قدیمی ... چه دورانی داشتم با یه فیلمی که نه صدای درست حسابی داشت نه تصویر هنوزم هم با اون فیلم سر می کنم ... جوزف ال منکیه ویچ ... مایکل کین ، لارنس اولیویر ... تو این  فیلم جدید هم میگن کین بازی کرده ] .

"من آنجا نیستم" هم به خاطر کسی تا عمر دارم بخشی ار ذهن من رو به خودش مشغول می کنه

 " B o B  D y l a n …"، خصوصا اینکه عزیز دلم "کیت بلانشت" نقش استاد رو بازی می کنه .

چیزای زیادی موند : کتاب پاچینو – نشستم باز قیصر رو دیدم- دیوید لینچ با اینلند امپایرش ؟! ولی انصافا مصاحبه ی رفقای رفیقامون تو مجله وزین شهروند امروز تو مایه های رسیدی مثه یه مرحم بود ، راستی فیلم کوتاه های استاد هم عجیبه؟-   نشست های امیر در باب برادران کوئن – بلکی(w.a.s.p) و Trail Of Tears رو حتما پیدا کنید گوش بدین ...-  تورم بیش از حد  در جامعه ! – شهروند امروز – نفس عمیق -  مجله فیلم _ های قدیمی – باب مارلی و هتل کالیفرنیا ( اجرای مارلی از هتل کالیفرنیا خداست ... البته اجرا های خدا تری موجود می باشد ... علاقمندان درخواست دهند ...) –  چند وقتی با جارموش زلف گره زدم- مرور Live Aid-8-Earth – دی وی دی که از راجر واترز من باب کار آخرش Ca Ira(خودمونی یعنی اوضاع روبراست) گیر آوردم – Syd Barret - Crosby Still Nash  - Screamin' Jay Hawkins …(هرکی می شناستش بیاد وسط ... عشق بازی ) – Pink Floyd-  تنهایی خودم - ...[انصافا با بیان اینا تازه فهمیدم چقد مونده حرف هام ...]

 

یه روز بد، می تونه تو یه لحظه خوب شه